۱-باورم نمی شه اینقدر زود سه هفته گذشت. اونقدر سرم گرم کاره که یادم رفته حتی یه سری به خودم بزنم.
۲-امروز بچه های خوب ۱/۲ موندن و تو کارا کمکم کردن . سورت کردن برگه های امتحانی . چنان زیرزیرکی به برگه های خودشون نگاه میکردن که نگو! کارنامه ها برای شنبه آماده میشه و این یعنی رسیدن امتحانای نوبت اول.
۳-بروبچه ها ظهر رفتن سالن برای مسابقه ی فوتبال . نفهمیدم کی برد کی باخت ؟ هرکی خبری داره تو نظرا بنویسه.
۴-از مدرسه ی پارسالم خبرای خوبی نمی رسه . اون بنده ی خدایی که جای من اومده نتونسته با بچه های دوم ارتباط درستی برقرار کنه . سختگیری هم که .... خدا به خیر کنه . اصلا خوب نیست این اتفاق. میترسم تقصیرا گردن من هم بیفته . (که چرا پارسال با اینا خیلی رفیق بودی و بگو بخند کردی بیسواد بار اومدنو . . . !)
بدم نمی یاد دوباره شعری رو که برای بچه های خاتم سروده بودم مرور کنم.
